صفحه نخست

غربت در خانه

میدانم که اول هر جمله ای را با نام خدا آغاز میکنند و بعد دعای خیر خویش را به مردم می فرستند.
و من هم می گویم به نام خالق یکتا ، به نام صاحب عدالت و آزادگی .
و اما دیگر دعای خیری در کار نیست و بجایش دعای نفرین می فرستم.
نفرین بر کسانی که ما را در سرزمین خویش غریبه کردند .نفرین بر اهریمنان نفرین بر ظلم و نفرین بر کسانی که سایه شوم بدبختی و نحوست را بر سر ما سایه افکندند..
آری می خواهم بار دیگر شما را محرم اسرار و نوشته ها و دردها و رنجهایم نمایم و راز دل برایتان آشکار کنم.
و قصه ای دیگر از غصه های پر ا ز وا قعیت این سرزمین پاک و نجیب و مظلوم را با شما بگویم.
قصه تحقیر ، قصه تهدید ، قصه ای از برگ سیاه تقدیر ، قصه ای از کاشانه داشتن و آواره بودن قصه ای از لحظه تلخ نبودن.
نمیدانم که هیچ برای شما اتفاق افتاده است که خود را در خانه خود غریبه احساس کنید یا نه .
اما من هر روز می بینم و هر روز با تمام وجود احساس می کنم و در دل به حال زار خویش و مردمم زار زار میگریم.
اشخاصی به عنوان نیروی انتظامی ، مرصاد ، بسیجی ، سپاهی و ......
که تعدادشان هم کم نیست و در یک کلمه می توان خلاصه کرد سارقان مسلح .
سبز می شوند و به هر بهانه ای گیر میدهندو به بهانه های مختلف سعی در تحقیر آدم می کننند .
تحقیری که وجودت را خورد می کند ، و دردناک تر از همه این است که همه این اتفاقات بیبشتر برای اشخاصی اتفاق میا فتد که با لباس سنتی و بر حق در خیابان و کوچه و بازار قدم میزنی.
و این پست فترتان و عقده ایهای روزگار آنان را به چشم آدمهای اضافی می بینند و وظیفه خود می دانند که به هر طریق به انان گیر دهند و غرور و شخصیت آنان را زیر چکمه هایشان لگد مال کنند.
و آنان را در زیر باران سوالات نابجا و نابخردانه اشان غرق کنند.
کی هستی ، از کجا می آیی ، برای چه به اینجا قدم میزنی ، برای چه موهات بلنده ، واسه چی مو نداری.
و حتی پا را فراتر نهاده و به توهین هم قناعت نمی کنند و تفتیش بدنی را شروع می کنند مثل اینکه مجرمند واقعا که بی شرمی و وقاهت را دیگر از حد گذرانده اند.
به خوبی به یاد دارم که چند وقت پیش با یکی از دوستان در راه بازگشت از یکی از شهرهای مرزی بودم که پلیس آن منطقه که بلوچ هم بودجلوی ماشین ما را گرفت که شما ایرانی هستید و ما جواب دادیم که نه ما بلوچ هستیم و پلیس لبخندی زذ و گفت که بروید برادران.
اما همان روز وقتی از مرزگذشتیم و به قول معرو ف به خاک و سرزمین خود وارد شدیم ، همه جا ترس از اینکه ماموران جلوی ما را می گیرند و گیر می دهندو همه و همه فقط به خاطر این هست که ما بلوچیم.
و همینطور هم شد. چون در یکی از همین به اصطلاح ایست بازرسیهایشان الکی گیر دادند و وسایل ما را مورد تفتیش قرار گرفتند و هر چند دنبال احترام آن پلیس در کشور بیگانه گشتم چیزی و شباهتی بین رفتارشان دیده نمی شد.
و تازه با تمام وجود فهمیدم که یک نفر از جنس خودمان چگونه با ما رفتار می کند.
حداقل به جرم قوم و نژاد دیگر مورد توهین و آزار و اذیت قرار نمی گیریم.
و با تمام وجود تحقیر را حس کردم و آرزو کردم که ای کاش بلو چستان ما هم لااقل به اندازه انها آزادی داشت که دیگر در خانه خویش غریبه نباشیم.
آری دوستان من این حسی است که لحظه به لحظه به ما تزریق می کنند و سعی و برنامه آنان هم همنطور است که ما را در سرزمین خود غریبه کننند که هیچ نقشی در تعیین سرنوشت خویش نداشته باشیم .
همانطور که که هم اکنون اینگونه است.
و براستی ما هیچ نقشی در تعیین خویش نداریم.
به امید روزی که ریشه ظلم و نژاد پرستی بخشکد و بلوچستانی برای بلوچ داشته باشیم و بلوچ در بلوچستان آزاد باشد
الف از پهره از دوستان دلاور

 

 

بے شك تو بكش ظلم بكن آس بجن
من دارءٍ سرا حق گوشاں چپ نہ باں
 
Today, there have been دفــعـــا ت بـــازديـــد 69585 visitors (152706 hits) تعداد صفحات باز شده on this page!
=> Do you also want a homepage for free? Then click here! <=