جدیدترین اخبار از استاد گنجی

به نقل از وبلاگ كوثر                                              

من وصیت نامه را روی سایت ریختم

صبح روز چهارشنبه بود برای کاری نزد  یکی از دوستانم که در بخش (آِی سی یو) بیمارستان کار می کند رفته بودم ناگهان دیدم که چند نفر لباس شخصی با قیافه های خیلی عجیب و مشکوکی جوانی را از اورزانس به (آی.سی.ی.)   آوردند. دکتر اجازه نداد هیچکدام از آنها داخل شوند و به پرستاران دستور داد سریعا او را برای نوار و بقیه آزمایشان آماده کنند. دوستم گفت: ... یه لحظه کمک کن لباساشو در بیاریم. من هم او را کمک کردم اما یه چیزی کاملا توجهم را به خود جلب نمود و آن اینکه زیر بغل این جوان کاغذهای مچاله شده ای پیچیده شده بود. معلوم می شد که اینها را مخفیانه نگه داشته است. دور از چشم دیگران آنها را سریعا در جیبم گذاشتم (در آن لحظه که نمی دانستم با چه ماجرای جالبی روبرو خواهم شد).  پس از آماده شدن جوان برای نوار و ... من از آنجا بیرون آمدم و چون شیفتم تمام شده بود به منزل رفتم. وقتی کاغذهای به هم پیچیده را باز کرده و مطالعه کردم دیدم اینها وصیت نامه ی یک زندانی است که قرار است مخفیانه اعدام شود و به امید اینکه خانواده اش در هنگام غسل دادنش آن را ببینند در زیر بغلهایش مخفی کرده بود. من هم به خودم قول دادم که نامردی نکنم. البته ناگفته نماند پس از خواندن این جملات با معنا و جالب و عارفانه محبت آن جوان کاملا در دلم جای گرفت و تصمیم گرفتم به هر شکلی شده کمکش کنم. در آخر نامه نوشته بود ((فریده جان پس از خواندن این نامه آن را به فریبا بده تا تایپ کند و برای سایت های قبا آنلاین/ اسلام کرد/ آسمان مهر و سلفی1 بفرستد)).  ما   توی منزل که کامپیوتر داشتیم سریعا شروع به تایپ کردنش کردم و بدون اینکه آن را غلط گیری کنم به کافی نت رفتم و با کمک یکی از دوستان وبلاگی به نام دخترشان (کوثر) باز کردم و نامه را در آنجا گذاشتم و به همان سایتهایی که خودشان گفته بودند پیغامی ارسال کردم تا از آن استفاده نمایند. اما نمی دانستم چگونه خانواده اش را از این نامه باخبر نمایم. شب که دوباره شیفتم بود به بخش مراقبت های ویزه رفتم. دیدم از مامورین بیمارستان را آنجا به عنوان نگهبان گذاشته اند. از قضای الهی ماموری که برای نگهبانی گذاشته بودند از بچه های اهل سنت خراسان بود. به همین علت من راحتتر می توانستم با پوشش پرستاری آنجا بروم و با ایشان حرف بزنم. نگهبان خدا خیرش بده از جریان مطلع شده بود. گوشی موبایلش را برایش آورده بود تا با منزل تماسی بگیرد. اما چون وضعیت جسمی مناسبی نداشتند ظاهرا نمی خواستد این طوری با خانواده صحبت کنند. فقط به من گفت پیامی را برایش بنویسم که آن را برای یکی از برادراش به اسم ((صلاح)) ارسال می کرد. در آن درخواست نمود که اذکاری را برایش ارسال نماید اما متاسفانه آقای صلاح این کار را سر وقت انجام نداد و این داغ بر دل نازنین این عارف با خدا ماند. من بخاطر اطلاع رسانی شماره تلفن هایی را از ایشان گرفته و در دفترم یادداشت کردم. به نگهبان گفتم به این شماره ها پیام بفرست که نامه را بخوانند. به هر حال شب جمعه با خیر و خوشی تمام شد و ایشان هم حالشان رو به بهبود می گذاشت. خیلی دلش می خواست با استادی که از او با نام ((شیخ حسن)) اسم می برد صحبت کند اما چند بار شماره را برایش گرفتم متاسفانه ارتباط برقرار نشد. هنوز تلفن زنگ نخورده بود از شوق صحبت با استادش اشک از چشمانش سرازیر می شد اما وقتی تلفن می گفت امکان ارتباط وجود ندارد با آهی سوزان چشمانش را می بست. بهش خبر دادم که نامه را من برداشته ام و روی سایت زده ام خوشحال شد ولی گفت خیلی چیزها مانده بود که بنویسم. قرار بود صبح جمعه مرا اعدام کنند از نگهبان التماس کردم که قلم و کاغذ به من بدهد تا چیزی برای اسامه و کوثر بنویسم. خدا خیرش بدهد کمکم کرد. اما چون در تاریکی نوشتم نمی دانم چطور نوشته بودم آیا تونستی آن را بخوانی؟ گفتم با مشکل اما حتما اشتباه دارد. ولی باز از اینکه از بین برود بهتر است. به او گفتم اما الان دیگر جمعه هم سپری شد انشاءالله خبری از اعدام نیست. گفت امیدوارم چون پریشب خواب دیدم استاد تشریف آورد و طناب اعدام را از گردن من درآورد. استاد من یکی از اولیاء بزرگ و عرفای صاحبدل است مطمئن ام فعلا مرا اعدام نمی کنند.

توی روز آن جنایتکاران برای بازجویی و اطلاع از حال و وضعش می آمدند اما شبها به همین نگهبان اکتفا می کردند. حالش روبه بهبود بود. از روی همان سایتهایی که قبلا گفته بود اخبار را نگاه می کردم و به اطلاعش رساندم. وقتی گفتم روز جمعه استادت سخنرانی کرده و مردم به نشانه ی اعتراض به زندانی شدنت سرو صدا کرده اند. چقدر برای استادش دعا کرد... می گفت از روز یکشنبه که دستگیر شده هیچی نخورده است. چون می خواست در وقت شهادت با زبان روزه به نزد پروردگارش برود.

شب یکشنبه می خواستم برای ملاقاتش بروم. اما بسیار عجیب بود آن جنایتکاران ساعت 12 شب که سابقه نداشت این وقت بیایند داخل اتاق رفته بودند و به نگهبان سفارش کرده بودند که هیچ پرستار و دکتری حق ورود ندارد. خیلی دلم شور می زد. به ذکر و دعا مشغول شدم. همان دعاها و ذکرهای زیبایی که در این چند روز به من تعلیم داده بود. ساعت 2 نصف شب بار دیگر جلوی بخش (آی سی یو) رفتم. دیدم خبری نیست. آنها رفته بودند. از نگهبان سوال کردم چی شد؟ چکار داشتند؟ گفت: نمی دانم ولی یک دستگاهی را به سرش وصل کردند و وقتی روشنش کردند داد و فریاد از این بنده خدا بلند شد و سپس بیهوش شد.

داخل رفتم دیدم از گوشهایش خون آمده. بیهوش بود. خدای من چه بلایی سرش آورده اند. ساعت 4 دوباره رفتم کم کم به هوش آمده بود. سلام کردم با تعجب به من نگاه می کرد. گفتم: استاد! منم... چیه تعجب می کنی؟... اما  باورم نمی شد... استاد حافظه اش را از دست داده بود. کسی را نمی شناخت. گذشته را به یاد نمی آورد. فقط چند سوره از قرآن و چند تا از ذکرها که مرتب تکرار می کرد. گفتم نمیخواهی به استاد زنگ بزنی؟ به کوثر؟ به خانمت؟.... از این اسمها تعجب می کرد. فهمیدم که این خوان آشامها روی مغزش کار کرده اند . شاید قصد آزاد کردنش را دارند بخاطر اینکه چیزی از شکنجه ها را به یاد نداشته باشد. او را شستشوی مغزی داده اند. به دکتر هم گفته بودند در پرونده بنویسد دچار سکته مغزی شده است.

روز دوشنبه زنگ زده بودند که او را آماده کنند می خواهند ببرندش. من با سرعت خودم را به بیمارستان

رساندم (چون شیفتم نبود) دوربینی برداشتم تا یواشکی چند تا عکس ازش بگیرم.

رفتم دوباره با دوستم وارد بخش شدم و در هنگام لباس پوشیدن سه تا عکس ازش گرفتم. ولی چه فایده دیگه منو نمی شناخت. به هر حال ازش خداحافظی کردم.

 

و تصمیم گرفتم که تغییر مذهب دهم. و در آینده نیز به سنندج بروم و از طریق استادش و خانواده اش در مورد زندگانی اش مطالبی را بنویسم. چون الحمدلله اهل قلم هستم و به مسائل عرفانی نیز که خیلی علاقه دارم. البته قبل از آشنایی با استاد فقط از راه تئوری با عرفان ارتباط داشتم اما از آن روزهای مبارک در راه دیگری گام نهادم. ذکرهای زیبایی که به من دادند و انجام می دادم. توصیه های زیبایی که برایم می گفت مرا به عالمی دیگر برد. یکی از آنها که به خطاط ماهری داده ام تا برایم نویسد و برای همیشه در اتاقم نصب کنم این جملات زیبا بود:

اگر میخواهی ارتباطت همیشه با پروردگارت برقرار باشد سه کار را زیاد انجام بده:

کثرت ذکرالله. صحبت اهل الله. تفکر فی آلاءالله.

و از سه چیز به پروردگار پناه ببر:

از وسواوس شیطانی. از دسیسه های نفسانی. از غرور و نادانی.

آری او رفت ولی درسی به من داد که مسیر زندگیم را عوض کرد. مطمئنا او را از یاد نخواهم برد. زنده باشد یا شهید شده باشد از او خواهم نوشت و خاک پایش را سرمه ی چشمانم خواهم کرد.

 

تحلیلی از عملکرد جنایتکاران

 

به نطر من آنها از اعدام استاد پشیمان شده بودند. به دو دلیل می خواستند او را آزاد کنند: یکی بخاطر شلوغی ها و هیاهوهایی که در سنندج برپا شده و می رفت که به شهرهای دیگر نیز رسوخ کند. دوم بخاطر اینکه فردی که از بیمارستان بردند آن استاد سابق نبود بلکه کسی بود که حتی اسم خودش را نمی دانست. زن و فرزند و پدر و مادر و شهرش را فراموش کرده بود. دیگر توان حرف زدن و ایستادن سرپا را نداشت. مسلما چنین کسی برای آنها خطری ندارد. جدای از اینها نیز او را با یک بیماریهایی مبتلا کرده بودند که اگر هم کاری باهاش نمی داشتند چند ماه بیشتر دوام نمی آورد. هرچند خودش به من یاد داد که اگر خداوند اراده نکند هیچکدام از اینها نمی توانند کوچکترین ضرری به او برسانند. امیدوارم روزی برسد که استاد را سالم و سرحال ملاقات نمایم و از درسهای بیمارستان برایش بگویم که چطوری یک گمراه را نجات داد که من هم برای نشر این تفکر در جامعه و بین همکارانم تلاش خواهم کرد.

 

 

نامه ای برای فرزنددلبندم

 

فرزند عزیز و دلبندم اسامه جان! بهترین سلام و درودهای خداوند بر شما فرزند عزیز وجگرگوشه ام و  

خواهر دلسوزت ((کوثر جان)) و مادر مهربانتان. امیدوارم در سلامت کامل جسمی و روحی بسر ببرید. نمی دانم اما شاید این آخرین سخنانم برای شما فرزندان عزیزم باشد. هنگامی که این جملات را برایت می نویسم در جایی اسیرم که حتی نام و نشانش را نمی دانم و باز نمی دانم که آیا نجات و رهایی و دیداری دوباره با شما عزیزان در تقدیرم می باشد یا نه؟ و حتی نمی دانم که آیا این نوشته ها به دستتان خواهند رسید یا نه؟ اما با وجود اینها نمی توانم ناامید و آرام بنشینم و تمام افکارم را زیر خاک ببرم. اندیشه و قلمم آرام ندارند و مرا به نوشتن تحریک می کنند. خداوند جزای خیر این بنده خدا را که قلم و کاغذ را در اختیارم گذاشته به بهترین شکل بدهد.

پس بشنو! بخوان و در زندگی آینده ات بکار بگیر ای دلبند که به تو امیدها دارم. تو در سخت ترین شرایط زندگی من و مادرت متولد شدی که البته در لابلای آن شرایط سخت بهترین و شیرین ترین روزهای زندگی را سپری می کردیم. تو زمانی در رحم مادرت شکل گرفتی که از بالاترین درجه های تقوی و خداترسی برخوردار بودیم. آن هنگام که نه حرف حرامی می زدیم و نه حرامی گوش می دادیم و

نه به حرامی نگاه می کردیم.

آن هنگام که ساده زیستی و ساده پوشی و ساده خوری بر زندگیمان سایه افکنده و با آن انس گرفته بودیم.

آن هنگام که همانند صحابه و یاران پیامبر(ص) فرش زیرمان و لحاف رویمان یکی بود.

آن هنگام که ماهها در منزلمان بوی گوشت به مشام نمی رسید.

 آن هنگام که برادران دلسوزت پدرت- البته نه برادران عادی و امروزی که تو می بینی بلکه عزیزانی که از گرسنگی خویش بخاطر سیر بودن ما و از عریان بودن خویش بخاطر پوشش مناسب ما لذت می بردند- پس اندازهای خویش را جمع کرده و روزهای جمعه در منزل پر از صفا و پرنور ما گرد هم می آمدیم و غذای گرم و چربی را که مادرت با ذکر و تسبیحات درست کرده بود بعد از ادای نماز جمعه می خوردیم.... یاد باد آن روزگاران یاد باد.

آن هنگام که مادر مهربانت با ذکر و یاد خداوند ساعتها در تنهایی می نشست تا پدرت از حوزه برمی گشت.

آن هنگام که مادر مهربانت تا پاسی از شب را به تلاوت قرآن می گذراند و برایت که در شکمش بودی قرآن می خواند تا من به منزل برمی گشتم.

آن هنگام که بخاطر احیای سنتهای رسول الله (ص) حتی در منزل مسابقه دو می دادیم و یکبار مادرت افتاد و دستش شکست.

آن هنگام که ساسر وجودمان نور برکت اخلاص- صداقت و تقوی شده بود.

آری! آن هنگام و در چنین جو و فضایی به این دنیا گام نهادی. آن هم در کدام شهر؟ شهر عارفان و زاهدان. شهر داعیان و حافظان قرآن.

مگر می توان فراموش کرد آن چهارشنبه شبی که با عمو صادق در جلوی بلوک زایمان بیمارستان زاهدان به ذکر و دعا لحظات را می گذراندیم. غریب و دور از همه قوم و خویشان! هیچ می دانی که برای خانواده ها تولد اولین فرزند خیلی مهم است و مادربزرگ ها و خاله ها و عمه ها هر کدام به شکلی مشغول درست کردن غذا و تهیه جای مناسب نوزاد و لباس و غیره هستند؟! اما تو ای عزیز بابا از همه ی اینها محروم بودی ولی در عوض به جای تمامی این افراد عموهایی داشتی که یک لحظه هم ماها را تنها نگذاشتند. عموهای مخلصی که با دعاها و ذکرهایشان دور تو را گرفته بودند که هر کدامشان بر یک طایفه از قوم و خویشان نسبی برتری داشتند. عمو اسعد و درست کردن اولین آش سنتی برای زن زایمان کرده!!! چه صحنه های مبارک و پر برکتی بود. باید خاک پای آنان را سرمه چشمانت کنی. می دانی که یکیاز حقوق پدر بر فرزند دلسوز احترام و ارتباط با دوستان پدر می باشد. پس باید خاک پای عموهایت باشی که در سخت ترین شرایط پدرت را تنها نگذاشتند عموهایی همچون عمواسعد. جبار. صادق. حاج صلاح و... ماموستا حسن هم که نیازی به سفارش و توصیه ندارد.

پس ای عزیزم! خوب گوش کن نصیختهای دلسوزانه پدرت را. هرچند عمر کوتاهی را گذراندم اما سراسر آن فراز و نشیبهایی بوده که توان نوشتن تمامی آنها را در این فرصت کوتاه و موقعیت نامناسب جسمی و روحی ندارم. اگر عمری بود و روزهایی رسید که در کنارم نشسته باشی از همان دوران کودکی ام برایت تعریف می کنم تا امروز. اما الان خلاصه و چکیده ای از مسائل ضروری را به عنوان وصیت نامه برایت می نویسم.

عزیزم! قبل از هر چیز به اسمت توجه کن که چرا ((اسامه)) را انتخاب کرده ام؟ اسامه یادآور نام فرمانده جوان رسول الله (ص) در جهاد علیه رومی ها بود. اسامه نام قهرمانی است که علیه کفر و ظلم ظالمان سلاح به دوش گرفته و راحتی و آسایش دنیوی خویش را فدا نمود تا کودکان فلسطین و جاهای دیگر نیز بتوانند با خوشحالی در آغوش مادرانشان بخوابند. آری اسامه را بدین جهت انتخاب کردم که یک مجاهد و عارف باشی. باید عشق به جهاد در راه خداوند و شهادت در این راه در وجودت موج بزند و بر تمام آرزهای دنیویت غالب آید. عشق به شهادت باید از عشق به خوابیدن در آغوش دختران زیباروی دنیوی به مراتب بیشتر در فکر و ذهنت موج بزند.

من تو را برای خوابیدن در رختخواب گرم و نرم و خوردن غذهای چرب و گرم و پوشیدن لباس های فاخر و رسیدن به پستها و مقامهای پوشالی دنیای فانی نمی خواهم. بلکه زمانی خوشحال می شوم چه در این دنیا باشم و چه در عالم برزخ که تو با قلمت بر اندیشه جوانان نسل خودت سلطنت کنی. با نطق و بیانت قلوب جوانان را بگشایی . با ایمان و تقوایت در آتش نمرودان زمان گام بنهی و حفتگان را بیدار سازی. با سلاحت قلب دشمنان اسلام را بشکافی . با فکر و اندیشه ی بلندت نقشه های شیطانی کفار را خنثی سازی.

آری! عزیزم آن هنگام خوشحال خواهم شد که تو را در عالم برزخ با لباسهای خونین و آثار گلوله ها بر پیکر پاک و نورانیت مشاهده نمایم که دلیل بر شهادتت در راه خداوند باشد.

پس عزیزم سعی کن:

               توحید: راس تمام امور و کارهایت عقیدهی صحیح و توحیدی باشد. از شرک (با انواعش) بیزار باش و دوری نما. عقیداه ات را براساس عقیده ی سلف صالح اصلاح نما. اگر در عبادات به اوج برسی اما در عقیده مشکل داشته باشی به درد نمی خورد.

              عمل به سنت:  آنچه سبب نورانیت ظاهر و باطنت خواهد شد و تو را نزد خالق و مخلوق محبوب خواهد نمود پایبندی به سنتهای محبوب حجازی می باشد. در هیچ عملی خلاف سنت رفتار مکن حتی در کارهای کوچک مثل غذا خوردن و خوابیدن و ... از بدعت به شدت دوری کن که نور سنت را از بین می برد.

              پایبندی به ذکر: اگر می خواهی محبوبت همیشه تو را به یاد داشته باشد و در میان عرشیان و فرشیان نامت بدرخشد بر ذکر خدای سبحان چه زبانی و چه قلبی پایبندی داشته باش.  کثرت ذکر سبب آرامش روحی و روانی و آرامش در زندگی می شود.

               همراهی صاحبدلان: فرزند عزیزم! ایمان و تقوی به تنهایی کافی نیستند بلکه همراهی و صحبت صاحبدلان و اهل الله نیز ضروری است . خداوند نیز در سوره توبه به همین کار دستور داده است. پس هرجا صاحبدلی را یافتی از محضرش بهره بگیر . حتی اگر حرف و حدیثی رد و بدل نشود همین که به ملاقاتشان بروی برایت بسیار مفید خواهد بود. خداوند در این زمینه به من توفیق خوبی عطا فرمود و بزرگان زیادی را ملاقات نمود.

             توجه به مطالعه: برای رشد فکر و اندیشه و معلومات و آگاهیت دوام مطالعه ضروری است. هیچ وقت از کتاب فاصله نگیر. کتابهای خوب و مفیدی را جمع کرده ام از آنها استفاده کنید و نگذارید گرد و خاک آنها را از بین ببرد. به مطالعه و تحقیق و تفحص در چهار چیز بیشتر از مسائل دیگر اهمیت بده: مطالعه تفاسیر. حدیث. اخلاق و سیره پیامبر و صحابه.

              جهاد را ترک نکن: سعی کن همیشه در حال جهاد باشی. قطعا تمام روزهای زندگی و حالاتی که پیش می آیند از سه صورت خالی نیست. هنگامی که ضرورت می باشد به جهاد قلمی مشغول باش و با نوشتن کتاب ها و رساله ها در راهنمایی و اصلاح جوانان تلاش کن و علیه دشمنان دین جهاد کن. زمانی که نیاز بود با مال و ثروت و دارایی ات جهاد . و زمانی که ضرورت بود اسلحه بر دوش بگیر و در میان کوهها روزها را سپری کن و برای فدا کردن جان و مال و وقتت ذره ای کوتاهی نکن.

              بهترین حالات عمر: عزیزم در دوران عمر کوتاهم به این نتیجه رسیده ام که بهترین و خوشترین حالات مومن چند وقت است: هنگامی که در نیمه های شب دست به دعا برداشته و اشک از چشمانش جاری است. هنگامی که قلم در دست گرفته و برای هدایت جامعه و یا مقابله با دشمنان مطلب می نویسد. و هنگامی که اسلحه بر دوش گرفته و با عشق به شهادت به میدان جهاد گام می گذارد.

              دعوت و تبلیغ: باید در راه دعوت جوانان به سوی پروردگار و آشنا کردنشان با عبادت و بندگی خداوند یگانه و نیز امر به معروف و نهی از منکر کوتاهی نکنی و در این راه از همه چیزت بگذر. یکی از حرکت های مناسب و مبارک و موفقی که با آن آشنا شده و به آن پرداخته ام. نهضت دعوت و تبلیغ و یا جماعت تبلیغ می باشد که بنیانگذارش مولانا الیاس (رح) بوده و سرچشمه این حرکت در هندوستان و پاکستان است. سعی کن با آن روش کار کنی. البته من برنامه هایی را داشتم که در لابلای آن اصول بگنجانم و تغییراتی در نحوه دعوت بدهم اما فعلا که ظاهرا امکان آن نیست. پس با آنها همکاری کن که در میان آنان مخلصین زیادی وجود دارند.

              اعتکاف و خودسازی: سعی کن هرچند ماه یک بار (سه روز یا هفت روز) به خلوت بروی و به خودت برسی. روزه بگیر و تمامی اذکار منقول از بزرگان را انجام بده. اگر این روزها را در برنامه کاریت نگنجانی و به خوردن و خوابیدن و... مشغول شوی در غفلت و بدبختی و خسران بسر خواهی برد. پس در خلوت خودت را تقویت کن تا چیزی برای جلوت داشته باشی.

               رسیدگی به اخلاق: یکی از مسائل بسیار مهمی که باید به آن توجه داشته باشی اصلاح اخلاقیات می باشد. زذائل اخلاقی را از خود دور کن و به کسب و تقویت فضایل اخلاقی توجه داشته باش. در این زمینه کتابهای حضرت امام محمد غزالی (رح) بهترین منبعی است که از قرآن و سنت اخذ گردیده است. بر اسا احیا و کیمیا خودت را اصلاح کن.

              به عنوان تجربه برایت می گویم که خودت را بررسی کنی. من در میان اخلاق حسنه دو صفت را بیشتر داشتم و در میان اخلاق سیئه و زذیله دو صفت بیشتر در وجودم بود که تا امروز نتوانسته ام آن دو را به کلی کنترل نمایم. دو صفت خوبی که داشتم: یکی سخاوت و دیگری عفو و گذشت بود. اگر در چیزها و مسائل دیگر ضعف داشته ام اما خداوند در این دو صفت برایم جبران نموده بود. دوست داشتم همیشه به مردم رسیدگی نمایم و هرچه دارم با دیگران تقسیم کنم مخصوصا فقرا و یتیمان. و اگر کسی با من هر نوع بدی و جفایی می کرد او را می بخشیدم و در دلم کینه هیچ کسی را جای نداده ام. بخدا قسم حتی در تنهایی و شبها برای همان افرادی که در طول روز با من دشمنی میکردند و پشت سرم حرف می زدند و یا در روبرو به من توهین و بی ادبی می کردند برایشان از صمیم قلب دعا می کردم. تو هم سعی کن این دو صفت را در خودت تقویت نمایی.

               اما دو صفت بدی که به من ضربه های زیادی وارد نمود و باعث برهم زدن بسیاری از کارهایم شد: یکی خشم و عصبانیت زیاد و دوم اعتماد زیاد به دیگران. این دو صفت خیلی به من ضرر رسانده و شاید اینکه امروز از شما دورم نتیجه ی همان صفات زشت باشد. مواظب باش اینها در وجودت نباشد چون خیلی موقعیتها را از دست خواهی داد و مانع بزرگی است در مسیر رشد و ترقی ات.

               توکل و استغنا: هرچند وقتی گفته ام اخلاق حسنه را در خود پرورش بده این مورد هم در اخلاق حسنه وجود دارد. اا بخاطر اهمیت آن  جداگانه اشاره می کنم. عزیزم! در تمام مراحل زندگی و در تمام کارهایت بر الله توکل کن. از هیچ کس و هیچ چیزی باک نداشته باش. مردم دنیا هر کدام به پشتبانها و حامیانی که دارند می نازند تو به الله بناز که هیچ وقت تنهایت نمی گذارد و او به تنهایی برایت کافی است. در سخت ترین شرایط زندگی نیز به سوی کسی دست دراز نکن. چراکه این کار انسان را خوار و ذلیل می کند. یکی از صفات خوب من این بود که همیشه طوری وانمود می کردم که انگار خیلی ثروتمندم. کسی از وضع من خبر نداشت. کسی نمی دانست با وجود آنکه ماشین داشتم و ظاهرا وضع زندگانی خوب گاه وقتی حتی پول خریدن نان روزانه را در جیب نداشتم . گاه وقتی پول بنزین گرفتن برای ماشین در جیبم نبود اما هیچ وقت حتی برای گرفتن حقوق به کسی نمی گفتم و اظهار نیاز نمی کردم. میدانی چرا من از اکثر همنوعان و همکارانم وضع ظاهریم بهتر بود؟ بخاطر این نبود که حقوق و درآمد زیادی داشته باشم. اتفاقا حقوق من نسبت به بعضیها که ظاهرا از من فقیرتر معلوم میشدند یک دهم آنها هم نبود اما دو کار را می کردم: یکی اینکه سخاوت به خرج می دادم و از خسیسی بیزار بودم. دوم اینکه برای آینده پس انداز و برنامه ریزی دنیوی نداشتم. چون می دانستم در آینده هم همان خدایی که الان رزقم را داده است آن وقت هم می دهد. پس پولهایم را به جای اینکه مانند بقیه پس انداز کنم و خاک و زمین در جاهای مختلف بخرم خرج خریدن ماشین و لباس پوشیدن خوب و میهمانی کردن برادران دینی می کردم خداوند نیز بیشتر برکت می داد.

               پرهیز از غیبت کردن: همان طور که از بین اخلاق حسنه به توکل و استغنا اشاره کردم در بین اخلاق رذیله نیز به غیبت اشاره می کنم تا اهمیت موضوع برایت واضح شود.

                عزیزم! از جمله رذائل اخلاقی که خانمانسوز و حسنات سوز است بدگمانی و غیبت کردن است. سعی کن  بر همه کس گمان نیک داشته باشی و همیشه مثبت اندیش و مثبت نگر باش. سعدی فرمود:

                مرا پیر دانای مرشد شهاب دو اندرز داد بر روی آب

               یکی آنکه در نفس خود بین مباش دگر آنکه در جمع بدبین مباش.

               سعی کن از غیبت کردن دیگران به شدت بپرهیزی و این را تصور کن که با دست خودت اعمال نیکت را بر باد می دهی. پس نه خودت غیبت کن و نه به دیگران اجازه بده که در حضور تو غیبت کنند. متاسفانه امروزه این مریضی در بین تمام مردم حتی علما نیز به فراوانی دیده می شود. و دلیلش غافل بودن از عیب و نقصهای خویش می باشد. پس به شدت از این اعمال ننگین برحذر باش.

              اخلاص: عزیز و دلبندم! اساس قبولی تمام کارهایت نزد پروردگار ((اخلاص)) است که با ((توحید)) رابطه مستقیم و تنگاتنگ دارد. یکی ((موحد)) حتما باید تمامی اقوال افعال و کردارش خالص فقط جهت رضایت پروردگار باشد. پس هر کاری را خواستی انجام دهی محض بخاطر رضای پروردگار انجام بده و هر کاری را خواستی ترک کنی محض بخاطر رضای پروردگار ترک کن. از تعریف و تمجید مردم و یا ذم و بدگویی شان نه خوشحال شو و نه ناراحت . تلاش کن للهیت در تمام سخنان کارها و حرکاتت باشد. رضایت پروردگار را بر هر چیزی ترجیح بده.

              استقامت : عزیزم! بدان زمانی که برای اعلای کلمه الله  و ارشاد و راهنمایی جوانان گام برداری مصائب و مشکلات گوناگونی از جهات مختلف بر تو هجوم می آورند. در آن اوقات حتما استقامت کن و زود میدان را خالی نکن. همگی را آزمایشی از طرف الله بدان. پس اگر دشمنانت بخاطر عقیده و ایمانت و بحاطر هدف و مسیرت قطعه قطعه ات کردند باز هم صبر کن که خداوند صابران و اهل استقامت را تنها نمی گذارد. برای تقویت بیشتر در این زمینه زندگانی یاراین پیامبر (ص) را زیاد مطالعه کن.

               مطرح کردن شکایات نزد الله: عزیزم! این مسئله خیلی ضروری و مهم است و خودم از این ناحیه ضربه های جبران ناپذیری خورده ام چون کسی در این زمینه مرا راهنمایی نکرده بود.

               مطمئنا در دوران زندگی ناراحتی ها و مشکلات گوناگونی از سوی خانواده اطرافیان همکاران و حکومت برایت پیش خواهد آمد سعی کن از دست هریچکدام از اینها نزد هیچ مخلوقی شکایت نکنی بلکه شبها دو رکعت نماز بخوان و شکایتت را نزد حضرت پروردگار مطرح نما که در آن پشیمانی نیست. من در این زمینه خیلی به اشتباه رفتم گاهی حتی ناراحتی و دعواهای خانوادگی را پیش دوستان صمیمی بازگو می کردم تا راه چاره ای برایم بیابند اما این کار هم غلط و اشتباه است به جای آن از خداوند طلب کن که راه را به تو نشان دهد و قلب آنانی که تو را آزرده اند در قبضه ی قدرت او تعالی قرار دارد. پس در این زمینه هم خیلی احتیاط کن اگر در روز با زنت دعوایت شد. اگر با همکارانت درگیر شدی و... شب نزد خدایت به راز و نیاز بپرداز و با او مطرح کن و همه چیز را نادیده بگیر. به جفاها و بی وفایی هایی که با تو کرده اند اصلا فکر نکن و تمامی آنها را فراموش کن و اصلا به فکر و ذهن خودت نیار و آن را مرور نکن.

               سازش با تمام طبقات: عزیزم ! این نکته نیز بسیار و مهم و حیاتی است پس با دقت گوش بده. در جامعه ای که تو زندگی می کنی همه با تو همفکر و هم مسیر نیستن. و نخواهند شد. سعی کن با آنها کنار بیایی . نه با افکار دیگران و گروههای دیگر در جامعه برخورد کن ونه با حکومت و نظام درگیر شو. این را در اصطلاح قرآنی می گویند ((حکمت)) و مصلحت اندیشی که متاسفانه در این زمینه من خیلی ضعیف عمل کردم و ضربه های بسیاری را دیدم. بخاطر بی حکمتی در نحوه برخورد با مردمان و گروههای دیگر دینی خیلی ها را از خودم راندم و به تندی با آنان برخورد می کردم که روشم در این کار خلاف سنت نبوی (ع) بوده در حالی که قرآن نیز می فرماید: ادفع بالتی هی احسن. پیامبر (ص) 13 سال در مکه مکرمه با سران کفر و شرک کنار آمد تا مردم را اصلاح نماید. با خرافات و بدعات و رسومات جاهلانه مردم کنار آمد تا بتواند آنان را اصلاح نماید اما من چگونه عمل کردم براستی برخورد من با اشتباهات مردم بر اساس روش پیامبر (ص) نبوده. از این کارهایم نزد پروردگارم توبه و استغفار می کنم.

                با حکومت نیز سازش کن. یعنی در مقابل نظام قد علم نکن. نمی گویم نوکری و چاپلوسی و خیانت به مردمت نه اصلا منظورم این نیست. شما به کارت مشغول باش و به اصلاح و راهنمایی مردم بپرداز. راه مثبت و صحیح را به مردم نشان بده خود به خود باطل برای مردم روشن می شود. خیلی در مسائل سیاسی دخالت نکن و ماتند من در هر زمینه ای از دولت انتقاد نکن چرکه خیلی از مردم هم با این اقدامات مخالفند. وقتی مطالعه و بررسی بر روی حکومت کردستان عراق و برخوردشان با علما و نیز کشورهای عربی نسبت به داعیان اخبارشان را مطالعه می کنم معلوم می شود که باید قدر این حکومت را بدانیم. و خدا خودش آگاه و خبیر و بصیر است این را بخاطر این نمی گویم که از حکومت بترسم و یا به دنبال امتیاز باشم چون الان وضعیتم اصلا مشخص نیست. فقط و فقط بخاطر ادامه و حفظ کار می گویم.

               اصلا اگر مقداری عاقلانه بیندیشیم اگر این نظام از بین برود چه کسی به جای او حکومت خواهد کرد؟ از دو حال خالی نیست: یا یهود و نصاری خواهند آمد مثل عراق و افغانستان که در آنجاها آمریکا به غارت اموال و نابودی ناموس و عفت مردم پرداخته است. و یا کمونیستها و دشمنان خدا و رسول خواهند آمد. اما الحمدلله که در این حکومت شعار اسلام مطرح است و نعمتهای زیادی شامل حال مردم می باشد. امنیت خیلی مهم است. آزادانه نمازخواندن خیلی نعمت بزرگی است. و چیزهای دیگر که خیلی از مسلمانان از آن محروم هستند. پس دعا کنید که خداوند سبحان مسئولان را اصلاح نماید و برای پیاده کردن قانون اساسی تلاش کنند.

                       عزیز و دلبندم! گاه وقتی آدمی قدر و ارزش نعمتهایی که خداوند به او عطا فرموده آن هم نه بخاطر لیاقت و شایستگی خویش بلکه از روی لطف و فضل بی پایانش بر او انعام نموده است _ را نمی داند و بسیار گستاخانه در مقابل این الطاف الهی ناسپاسی می کند. منظورم از ناسپاسی عدم استفاده ی درست از آن نعمت ها می باشد.

                       این الطاف الهی برای انسانها متفاوت است. برای یکی ثروت و مال یکی جاه و مقام. یکی قدرت و اندام. یکی نطق و بیان یکی قلم و اندیشه یکی موقعیت اجتماعی و... پس آنچه آدمی را از دیگران و همنوعان و همسن و سالانش ممتاز می کند الطاف خداوندی است که به صورت امانتی در اختیار او گذاشته می شود.

            پس استفاده ی نادرست از این نعمت ها ناسپاسی کامل و خیانت در امانت پروردگار بشمار می آید.

            این کلمات نه به قلم کسی که از این نعمتها برخوردار نبوده بلکه از سوی کسی است که در مقابل الطاف و نعمتهای خداوند ناسپاسی کرده و خود به خیانت در این امانت الهی معترف است. پس این کلمات از لقمانی است که درد را احساس کرده و درمان را نیز پیدا نموده است. انسان زمانی که غرق آن نعمتهاست متوجه امتیازی که خداوند به او عطا فرموده نمی باشد مگر زمانی که آن را از دست بدهد.

            وقتی به دوری از قبا دوری از تدریس تالیف تبلیغ و ارشاد و راهنمایی جوانان فکر می کنم آن هم به چه قیمتی در مقابل کدام حرکت مهم و بنیادی که از خود به جای گذاشته باشم. پس این افکار غلط و کودکانه  فریبت ندهد که بخاطر دین زندان شوم و کشته شوم و... چرا این را نگوییم که ما باید بیشتر خدمت کنیم بیشتر به اصلاح دیگران بپردازیم در زندان نفعمان به حال مردم بیشتر است یا در آزادی. هیچ میدانی الان من با معتادان و حشیشی ها و ... می خوابم و غذا می خورم. خوب این بهتر است یا در کنار شما بودن و در مسجد نماز خواندن و ارشاد و راهنمایی مردم. واقعا خیلی ساده و بچگانه جایگاهم را از دست دادم و قدر نعمت خداوند را ندانستم. اما شماها مواظب باشید من دیگر کارم تمام شد ولی امیدوارم دیگر فعالان دینی اینگونه پیش نروند و افکار کودکانه آنان را پشت میله های زندان و داخل تک سلولی های تنگ و تاریک و مصاحبت و همراهی ایدزیها و معتادان و.. قرار ندهد.

           عزیزجان! ظاهرا دیگر وقت ندارم هر چند نمی دانم این نوشته ها به دستت خواهند رسید یا نه اما فهرستوار کارهایی را که دوست دارم انجام بدهی و کارهایی را که دوست دارم ترک کنی را می نویسم:

            آنچه را که دوست دارم انجام بدهی و به آنها تشویقت می کنم:

           .شجاعت و مردانگی. ایثار و گذشت. سخاوت و نوعدوستی. دفاع از مظلومان. اخلاص و استقامت. صبر و بردباری. جهاد و مبارزه با دشمنان دین. دعوت و اصلاح مردم. کسب اخلاق حسنه . برخورد نیک با اطرافیان و دیگران. احترام به مادرت. محبت به خواهرت. عشق به شهادت. حفظ قرآن. حفظ احادیث نبوی (ع). تلاوت زیاد قرآن. مشغول شدن به ذکر الهی. نوشتن کتاب و رساله. سخنرانی های ایمانی و اصلاحی. سیمای سنتی و ریش و عمامه. دوری شدید از گناهان حتی صغائر. حضور دائمی در نمازهای جماعت مخصوصا صبح و عشا. جذب جوانان و همسن و سالان به سوی دین. کسب مدارج عالی علوم دینی و دنیوی . تسلط بر زبان عربی و انگلیسی. قناعت در زندگی. توکل و استغنا.توجه به مشورتهای بزرگان. مطالعه مداوم. تلاش برای زنده کردن سنتهای پیامبر (ص) و نشر آن در جامعه. سفرهای تبلیغی. رفتن برای آموزش جهاد. داشتن روحیه جهادی .....

           آنچه را که دوست ندارم انجام دهی و تو را از آنها برحذر می دارم:

           مشغول شدن به تلویزین و فیلم نگاه کردن. رفتن به مجالس نامشروع عروسی. خوردن غذای مراسم فاتحه خوانی. خوردن غذای نذری. خوردن غذای افرادی که زکات نمی دهند. پذیرفتن دعوتی و غذای رباخواران. خوردن غذای دست زنانی که بِی نمازند. تلف کردن وقت خویش در مهمانی های بی فایده. رفتن و گشت زدن در بازار. زیاد خوردن. زیاد خوابیدن. زیاد حرف زدن. نشستن با زنان نامحرم. کلاس گذاشتن برای زنان و دختران. تراشیدن ریش. پوشیدن لباس های غربی ها. بدبینی و عیبجویی. خیانت و خودفروشی. عصبانیت و برخورد تند با مردم. سستی در نمازهای جماعت. خجالت کشیدن از سخنرانی و راهنمایی کردن دیگران. همرنگ شدن با جامعه در انجام بدعات و خرافات و....

 

چند جمله با کوثرجان!

دختر نازنینم! نمی دانی چقدر دوستت دارم. تو و اسامه برایم فرقی ندارید. تولد تو هم برایمان سراسر خیر و نیکی بود و اسم با مسمایی داری. امیدوارم از طریق تو و با اراده و همت بلندی که در تو سراغ دارم بتوانید دختران و زنان کردستان را اصلاح نمایید و بار دیگر پرچم توحید و یکتاپرستی را در همه جا به اهتزاز درآورید.

کوثر جان! وقتی در این اتاق تنگ و تاریک تنها نشسته ام احساس می کنم با دستهای کوچک و ناز نازیت در می زنی. وقتی به دستهای زیبایت فکر میکنم که برای نماز در کنار بابا می ایستادی و به دعا بلند میکردی اشکهایم جاری می شوند. دیگر کوثر در کنارم نیست که با دستان نزم و قشنگش ریشهایم را ناز بدهند. البته دیگر ریش ندارم تا دستان کوثر بر آن دست بکشند چون نامردها ریشم را تراشیده اند.

کوثر عزیزم! از تو هم انتظار دارم همچون حمنه بنت عبدالله که در جهاد مسجد لال پاکستان فرمانده زنان بود. روحیه جهادی داشته باشی و به زیورآلات و زینت آلات دنیوی دلخوش نکنی که عاقبت ما بازگشت به سوی مکان ابدیمان می باشد.

چند توصیه به همسر دلسوزم!

دوست دارم اهل صبر و استقامت باشید و مردانه بچه ها را تربیت کنی. آیا به یاد داری که مینا خانم در زاهدان پس از شهادت مولانا عبدالملک چگونه فعالیتش را ادامه داد و قدمی به عقب نرفت. اگر زنده بودم و برگشتم که زندگی نوی در پرتو قرآن و سنت آغاز می کنیم. اگر هم کشته شدم یا خبری از من نداشتید به محض تعطیل شدن مدرسه اسامه به زاهدان بروید. با مولانا هماهنگی کنید و در مکتب زندگی ساده و مهاجرانه را اختیار نمایید. اسامه را در کلاس حفظ ثبت نام کن و امیدوارم در آینده هر دوی آنها اسامه و کوثر هم حافظ شده باشند و هم عالم دینی. در زمینه چگونگی تربیتشان حتما با مفتی قاسم مشورت کن و هر مشورتی که ایشان داد عملی نما. در اوقات ضرورت پیش ایشان برو و کوچکترین کاری را بدون مشورت و اجازه مفتی قاسم انجام ندهی. خودت هم تلاش کن درسهای حوزه را ادامه بدهی تا در آینده سه نفری بتوانید به مردمتان خدمت کنید. پس دوست ندارم مثل زنان دیگر ضعیف و سست بنشینید و حرف خانواده و دیگران را گوش کنی. نه آنچه را گفتم حتما عملی نما حتی اگر تمام خانواده از تو برنجند. این وصیت من است که باید عملی شود. در آنجا امنیت خواهی داشت. برای امرار معاش نیز بر الله توکل کن همان ذاتی که پرندگان و مورچه ها را روزی می دهد نمی گذارد گنجشکان من هم از گرسنگی بمیرند. با مولانا عبدالحمید در تماس و ارتباط باش. البته هیچگاه بخاطر راحتی و خوشگذرانی پیش هیچ کس دست دراز نکن. با قناعت و توکل کمر فقر را خم کنید که عاقبت و بهشت از آن ماست. سعی کن زود زود به منطقه برنگردید تا عواطف انسانی شما را از هدفتان بازندارد. حتی تماس تلفنی با خانواده ات بسیار کم باشد تا حالات آنان و اتفاقهایی که برایشان می افتد شما را پریشان نکند و به درستان برسید. ذکر و دعا / تلاوت و خواندن دلایل فراموش نشود. به سنتها پایبند باشید حتی در سخت ترین شرایط. از مشغول شدن به غیبت و حرف های زنانه به شدت پرهیز کن و از ضایع کردن وقتت به فیلمو تلویزیون نیز خودداری کن. سعی کن آنانی که به گردنم حقی دارند را شناسایی کنی و به ماموستا حسن و دوستان بگو حقوق آنان را ادا نمایند. پس در هر حالی صبور باش بر الله توکل کن و به فکر اصلاح و خوسازی باش و در تربیت بچه ها کوتاهی نکن. این وصیتانه همیشه همراه تان باشد و جلو چشمانتان نصب کنید تا مرا نیز از یاد نبرید.

پدر و مادرم را از طرف من ببوس و از آنها و تمام افراد خانواده و اطرافیان و دوستان طلب حلالیت برایم بکن.

 التماس دعا به امید دیدار یا در این دنیا یا در باغهای بهشت (اگر بقیه ی حوریها بهت اجازه بدهند خوب است).

 

مسکین بی مایه ابواسامه محمد ایوب گنجی

بهمن ماه 1386 شمسی مکان (؟؟؟)

 

 

www.kaosar.blogfa.com

 

بے شك تو بكش ظلم بكن آس بجن
من دارءٍ سرا حق گوشاں چپ نہ باں
 
Today, there have been دفــعـــا ت بـــازديـــد 69585 visitors (152708 hits) تعداد صفحات باز شده on this page!
=> Do you also want a homepage for free? Then click here! <=